سلام
مامانی ایم با باباجونم با خاله یاضیه ام با دایی و زن دایی ایم رفته بودن کربلا...این گوسفنده رو میخواستن سرشو ببرن، خاله زهرام گفت وایسا ازت عکس بندازم، منم وایسادماما دور وایسادم آخه میترسیدم
آخرشم این گوسفنده رو نکشتن...آخه باباجونم گفت لاغره
تازه این کلاه شالمم مامانم بافته.خوشگله نه؟